ماهی سیاه کوچولو از صمد بهرنگی

» ماهی سیاه کوچولو از صمد بهرنگی

شب چله بود. ته دريا ماهی پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می گفت:

يکی بود يکی نبود. يک ماهی سياه کوچولو بود كه با مادرش در جويباری زندگي می کرد.اين جويبار از ديواره های سنگی کوه بيرون می زد و در ته دره روان می شد.

خانه ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهی بود، زير سقفی از خزه. شب ها ، دوتايی زير خزه ها می خوابيدند. ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانه شان ببيند!

مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همديگر می افتادند و گاهی هم قاطی ماهی های ديگر می شدند و تند تند ، توی يک تکه جا ، می رفتند وبر می گشتند. اين بچه يکی يک دانه بود - چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود - تنها همين يک بچه سالم در آمده بود.

چند روزی بود که ماهی کوچولو تو فکر بود و خيلی کم حرف می زد. با تنبلی و بی ميلی از اين طرف به آن طرف می رفت و بر مي گشت و بيشتر وقت ها هم از مادرش عقب می افتاد. مادر خيال ميکرد بچه اش کسالتی دارد که به زودی برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهی سياه از چيز ديگری است!

يک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهی کوچولو مادرش را بيدار کرد و گفت:

«مادر، می خواهم با تو چند کلمه يی حرف بزنم».

مادر خواب آلود گفت:« بچه جون ، حالا هم وقت گير آوردی! حرفت را بگذار برای بعد ، بهتر نيست برويم گردش؟ »

ماهی کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر نمی توانم گردش کنم. بايد از اينجا بروم.»

مادرش گفت :« حتما بايد بروی؟»

ماهی کوچولو گفت: « آره مادر بايد بروم.»

مادرش گفت:« آخر، صبح به اين زودی کجا می خواهی بروی؟»

ماهی سياه کوچولو گفت:« می خواهم بروم ببينم آخر جويبار کجاست. می دانی مادر ، من ماه هاست تو اين فکرم که آخر جويبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چيزی سر در بياورم. از ديشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصميم گرفتم خودم بروم آخر جويبار را پيدا کنم. دلم میخواهد بدانم جاهای ديگر چه خبرهايی هست.»

مادر خنديد و گفت:« من هم وقتی بچه بودم ، خيلی از اين فکرها مي کردم. آخر جانم! جويبار که اول و آخر ندارد همين است که هست! جويبار هميشه روان است و به هيچ جايی هم نمی رسد.»

ماهی سياه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ، مگر نه اينست که هر چيزی به آخر می رسد؟ شب به آخر می رسد ، روز به آخر می رسد هفته ، ماه ، سال...... »

مادرش ميان حرفش دويد و گفت:« اين حرفهای گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برويم گردش. حالا موقع گردش است نه اين حرف ها!»

ماهی سياه کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، مي خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهای ديگر چه خبرهايی هست. ممکن است فکر کنی که يك کسی اين حرفها را به ماهی کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيلی وقت است در اين فکرم. البته خيلی چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماهی ها، موقع پيری شکايت می کنند که زندگيشان را بيخودی تلف کرده اند. دائم ناله و نفرين می کنند و از همه چيز شکايت دارند. من می خواهم بدانم که ، راستی راستی زندگی يعنی اينکه توی يک تکه جا ، هی بروی و برگردی تا پير بشوی و ديگر هيچ ، يا اينکه طور ديگری هم توی دنيا می شود زندگی کرد؟»

وقتی حرف ماهی کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:« بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنيا!دنيا!دنيا ديگر يعنی چه ؟ دنيا همين جاست که ما هستيم ، زندگی هم همين است که ما داريم...»

در اين وقت ، ماهی بزرگی به خانه آنها نزديک شد و گفت:« همسايه، سر چی با بچه ات بگو مگو می کنی ، انگار امروز خيال گردش کردن نداريد؟»

مادر ماهی ، به صدای همسايه ، از خانه بيرون آمد و گفت :« چه سال و زمانه ايی شده! حالا ديگر بچه ها میخواهند به مادرهاشان چيز ياد بدهند.»

همسايه گفت :« چطور مگر؟»

مادر ماهی گفت:« ببين اين نيم وجبی کجاها می خواهد برود! دايم ميگويد می خواهم بروم ببينم دنيا چه خبرست! چه حرف ها ی گنده گنده يی!»

همسايه گفت :« کوچولو ، ببينم تو از کی تا حالا عالم و فيلسوف شده ای و ما را خبر نکرده ای؟»

ماهی کوچولو گفت :« خانم! من نمی دانم شما «عالم و فيلسوف» به چه می گوييد. من فقط از اين گردش ها خسته شده ام و نمی خواهم به اين گردش های خسته کننده ادامه بدهم و الکی خوش باشم و يک دفعه چشم باز کنم ببينم مثل شماها پير شده ام و هنوز هم همان ماهی چشم و گوش بسته ام که بودم.»

همسايه گفت:« وا ! ... چه حرف ها!»

مادرش گفت :« من هيچ فکر نمی کردم بچه ی يکی يک دانه ام اينطوری از آب در بيايد. نمی دانم کدام بدجنسی زير پای بچه ی نازنينم نشسته!»

ماهی کوچولو گفت:« هيچ کس زير پای من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و می فهمم، چشم دارم و می بينم.»

همسايه به مادر ماهی کوچولو گفت:« خواهر ، آن حلزون پيچ پيچيه يادت مي آيد؟»

مادر گفت:« آره خوب گفتی ، زياد پاپی بچه ام مي شد. بگويم خدا چکارش کند!»

ماهی کوچولو گفت:« بس کن مادر! او رفيق من بود.»

مادرش گفت:« رفاقت ماهی و حلزون ، ديگر نشنيده بوديم!»

ماهی کوچولو گفت:« من هم دشمنی ماهی و حلزون نشنيده بودم، اما شماها سر آن بيچاره را زير آب کرديد.»

همسايه گفت:« اين حرف ها مال گذشته است.»

ماهی کوچولو گفت:« شما خودتان حرف گذشته را پيش کشيديد.»

مادرش گفت:« حقش بود بکشيمش ، مگر يادت رفته اينجا و آنجا که می نشست چه حرف هايی می زد؟»

ماهی کوچولو گفت:« پس مرا هم بکشيد ، چون من هم همان حرف ها را می زنم.»

چه دردسرتان بدهم! صدای بگو مگو ، ماهی های ديگر را هم به آنجا کشاند. حرف های ماهی کوچولو همه را عصبانی کرده بود. يکی از ماهی پيره ها گفت:« خيال کرده ای به تو رحم هم می کنيم؟»

ديگری گفت:« فقط يک گوشمالی کوچولو می خواهد!»

مادر ماهی سياه گفت:« برويد کنار ! دست به بچه ام نزنيد!»

يکی ديگر از آنها گفت:« خانم! وقتی بچه ات را، آنطور که لازم است تربيت نمی کنی ، بايد سزايش را هم ببينی.»

همسايه گفت:« من که خجالت می کشم در همسايگی شما زندگی کنم.»

ديگری گفت:« تا کارش به جاهای باريک نکشيده ، بفرستيمش پيش حلزون پيره.»

ماهی ها تا آمدند ماهی سياه کوچولو را بگيرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بيرونش بردند. مادر ماهی سياه توی سر و سينه اش می زد و گريه می کرد و می گفت:« وای ، بچه ام دارد از دستم می رود. چکار کنم؟ چه خاکی به سرم بريزم؟»

ماهی کوچولو گفت:« مادر! برای من گريه نکن ، به حال اين پير ماهی های درمانده گريه کن.»

يکی از ماهی ها از دور داد کشيد :« توهين نکن ، نيم وجبی!»

دومی گفت:« اگر بروی و بعدش پشيمان بشوی ، ديگر راهت نمی دهيم!»

سومی گفت:« اين ها هوس های دوره ی جوانی است، نرو!»

چهارمی گفت:« مگر اينجا چه عيبی دارد؟»

پنجمی گفت:« دنيای ديگری در کار نيست ، دنيا همين جاست، برگرد!»

ششمی گفت:« اگر سر عقل بيايی و برگردی ، آنوقت باورمان می شود که راستی راستی ماهی فهميده يی هستی.»

هفتمی گفت:« آخر ما به ديدن تو عادت کرده ايم.....»

مادرش گفت:« به من رحم کن، نرو!.....نرو!»

ماهی کوچولو ديگر با آن ها حرفی نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهي کردند و از آنجا برگشتند. ماهی کوچولو وقتی از آنها جدا می شد گفت:« دوستان ، به اميد ديدار! فراموشم نکنيد.»

دوستانش گفتند:« چطور ميشود فراموشت کنيم ؟ تو ما را از خواب خرگوشی بيدار کردی ، به ما چيزهايی ياد دادی که پيش از اين حتی فکرش را هم نکرده بوديم. به اميد ديدار ، دوست دانا و بی باک!»

ماهی کوچولو از آبشار پایین آمد و افتاد توی یک برکه ی پر آب. اولش دست و پایش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت ندیده بود که آنهمه آب ، یکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهی توی آب وول می خوردند.ماهی سیاه کوچولو را که دیدند ، مسخره اش کردند و گفتند:« ریختش را باش! تو دیگر چه موجودی هستی؟»

ماهی ، خوب وراندازشان کرد و گفت :« خواهش میکنم توهین نکنید. اسم من ماهی سیاه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگویید تا با هم آشنا بشویم.»

یکی از کفچه ماهی ها گفت:« ما همدیگر را کفچه ماهی صدا می کنیم.»

دیگری گفت:« دارای اصل و نسب.»

دیگری گفت:« از ما خوشگل تر، تو دنیا پیدا نمی شود.»

دیگری گفت:« مثل تو بی ریخت و بد قیافه نیستیم.»

ماهی گفت:« من هیچ خیال نمی کردم شما اینقدر خودپسند باشید. باشد، من شما را می بخشم ، چون این حرفها را از روی نادانی می زنید.»

کفچه ماهی ها یکصدا گفتند:« یعنی ما نادانیم؟»

ماهی گفت: « اگر نادان نبودید ، می دانستید در دنیا خیلی های دیگر هم هستند که ریختشان برای خودشان خیلی هم خوشایند است! شما حتی اسمتان هم مال خودتان نیست.»

کفچه ماهی ها خیلی عصبانی شدند ، اما چون دیدند ماهی کوچولو راست می گوید ، از در دیگری در آمدند و گفتند:

« اصلا تو بیخود به در و دیوار می زنی .ما هر روز ، از صبح تا شام دنیا را می گردیم ، اما غیر از خودمان و پدر و مادرمان ، هیچکس را نمی بینیم ، مگر کرم های ریزه که آنها هم به حساب نمی آیند!»

ماهی گفت:« شما که نمی توانید از برکه بیرون بروید ، چطور ازدنیا گردی دم می زنید؟»

کفچه ماهی ها گفتند:« مگر غیر از برکه ، دنیای دیگری هم داریم؟»

ماهی گفت:« دست کم باید فکر کنید که این آب از کجا به اینجا می ریزد و خارج از آب چه چیزهایی هست.»

کفچه ماهی ها گفتند:« خارج از آّب دیگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را ندیده ایم! هاها...هاها.... به سرت زده بابا!»

ماهی سیاه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهی ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه یی حرف بزند ، پرسید:« حالا مادرتان کجاست؟»

ناگهان صدای زیر قورباغه ای او را از جا پراند.

قورباغه لب برکه ، روی سنگی نشسته بود. جست زد توی آب و آمد پیش ماهی و گفت:« من اینجام ، فرمایش؟»

ماهی گفت:« سلام خانم بزرگ!»

قورباغه گفت:« حالا چه وقت خودنمایی است ، موجود بی اصل و نسب! بچه گیر آورده یی و داری حرف های گنده گنده می زنی ، من دیگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنیا همین برکه است. بهتر است بروی دنبال کارت و بچه های مرا از راه به در نبری.»

ماهی کوچولو گفت:« صد تا از این عمرها هم که بکنی ، باز هم یک قورباغه ی نادان و درمانده بیشتر نیستی.»

قورباغه عصبانی شد و جست زد طرف ماهی سیاه کوچولو. ماهی تکان تندی خورد و مثل برق در رفت و لای و لجن و کرم های ته برکه را به هم زد.

دره پر از پیچ و خم بود. جویبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر می خواستی از بالای کوه ها ته دره را نگاه کنی ، جویبار را مثل نخ سفیدی می دیدی. یک جا تخته سنگ بزرگی از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتی ، به اندازه ی کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمی آفتاب لذت می برد و نگاه می کرد به خرچنگ گرد و درشتی که نشسته بود روی شن های ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه یی را که شکار کرده بود ، می خورد. ماهی کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسید. از دور سلامی کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهی کرد و گفت:

« چه ماهی با ادبی! بیا جلو کوچولو ، بیا!»

ماهی کوچولو گفت:« من می روم دنیا را بگردم و هیچ هم نمی خواهم شکار جنابعالی بشوم.»

خرچنگ گفت:« تو چرا اینقدر بدبین و ترسویی ، ماهی کوچولو؟»

ماهی گفت: “من نه بدبینم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم می بیند و عقلم می گوید ، به زبان می آورم.»

خرچنگ گفت:« خوب ، بفرمایید ببینم چشم شما چه دید و عقلتان چه گفت که خیال کردید ما می خواهیم شما را شکار کنیم؟»

ماهی گفت:« دیگر خودت را به آن راه نزن!»

خرچنگ گفت:« منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدی بابا! من با قورباغه ها لجم و برای همین شکارشان می کنم. می دانی ، این ها خیال می کنند تنها موجود دنیا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من می خواهم بهشان بفهمانم که دنیا واقعا‏ً دست کیست! پس تو دیگر نترس جانم ، بیا جلو ، بیا !»

خرچنگ این حرف ها را گفت و پس پسکی راه افتاد طرف ماهی کوچولو. آنقدر خنده دار راه می رفت که ماهی ، بی اختیار خنده اش گرفت و گفت:« بیچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نیستی ، از کجا می دانی دنیا دست کیست؟»

ماهی سیاه از خرچنگ فاصله گرفت. سایه یی بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ی محکمی خرچنگ را توی شن ها فرو کرد. مارمولک از قیافه ی خرچنگ چنان خنده اش گرفت که لیز خورد و نزدیک بود خودش هم بیفتد توی آب. خرچنگ ، دیگر نتوانست بیرون بیاید. ماهی کوچولو دید پسر بچه ی چوپانی لب آب ایستاده و به او و خرچنگ نگاه می کند. یک گله بز و گوسفند به آب نزدیک شدند و پوزه هایشان را در آب فرو کردند. صدای مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.

ماهی سیاه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت:

«مارمولک جان! من ماهی سیاه کوچولویی هستم که می روم آخر جویبار را پیدا کنم . فکر می کنم تو جانور عاقل و دانایی باشی ، اینست که می خواهم چیزی از تو بپرسم.»

مارمولک گفت:« هر چه می خواهی بپرس.»

ماهی گفت:« در راه ، مرا خیلی از مرغ سقا و اره ماهی و پرنده ی ماهیخوار می ترساندند ، اگر تو چیزی درباره ی این ها می دانی ، به من بگو.»

مارمولک گفت:« اره ماهی و پرنده ی ماهیخوار، این طرف ها پیداشان نمی شود ، مخصوصاً اره ماهی که توی دریا زندگی می کند. اما سقائک همین پایین ها هم ممکن است باشد. مبادا فریبش را بخوری و توی کیسه اش بروی.»

ماهی گفت :« چه کیسه‌ای؟»

مارمولک گفت:« مرغ سقا زیر گردنش کیسه ای دارد که خیلی آب می گیرد. او در آب شنا می کند و گاهی ماهی ها ، ندانسته ، وارد کیسه ی او می شوند و یکراست می روند توی شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهی ها را در همان کیسه ذخیره می کند که بعد بخورد.»

ماهی گفت:« حالا اگر ماهی وارد کیسه شد ، دیگر راه بیرون آمدن ندارد؟»

مارمولک گفت:« هیچ راهی نیست ، مگر اینکه کیسه را پاره کند. من خنجری به تو می دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدی ، این کار را بکنی.»

آنوقت، مارمولک توی شکاف سنگ خزید و با خنجر بسیار ریزی برگشت.

ماهی کوچولو خنجر را گرفت و گفت:« مارمولک جان! تو خیلی مهربانی. من نمی دانم چطوری از تو تشکر کنم.»

مارمولک گفت:« تشکر لازم نیست جانم! من از این خنجرها خیلی دارم. وقتی بیکار می شوم ، می نشینم از تیغ گیاه ها خنجر می سازم و به ماهی های دانایی مثل تو می دهم.»

ماهی گفت:« مگر قبل از من هم ماهی یی از اینجا گذشته؟»

مارمولک گفت:« خیلی ها گذشته اند! آن ها حالا دیگر برای خودشان دسته ای شده اند و مرد ماهیگیر را به تنگ آورده اند.»

ماهی سیاه گفت:« می بخشی که حرف ، حرف می آورد. اگر به حساب فضولی ام نگذاری ، بگو ببینم ماهیگیر را چطور به تنگ آورده اند؟»

مارمولک گفت:« آخر نه که با همند ، همینکه ماهی گیر تور انداخت ، وارد تور می شوند و تور را با خودشان می کشند و می برند ته دریا.»

مارمولک گوشش را گذاشت روی شکاف سنگ و گوش داد و گفت: « من دیگر مرخص می شوم ، بچه هایم بیدار شده اند.»

مارمولک رفت توی شکاف سنگ. ماهی سیاه ناچار راه افتاد. اما همینطور سئوال پشت سر سئوال بود که دایم از خودش می کرد:« ببینم ، راستی جویبار به دریا می ریزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستی ، اره ماهی دلش می آید هم جنس های خودش را بکشد و بخورد؟ پرنده ی ماهیخوار، دیگر چه دشمنی با ما دارد؟

ماهی کوچولو، شنا کنان ، می رفت و فکر می کرد. در هر وجب راه چیز تازه ای می دید و یاد می گرفت. حالا دیگر خوشش می آمد که معلق زنان از آبشارها پایین بیفتد و باز شنا کند. گرمی آفتاب را بر پشت خود حس می کرد و قوت می گرفت.

یک جا آهویی با عجله آب می خورد. ماهی کوچولو سلام کرد و گفت:

«آهو خوشگله ، چه عجله ای داری؟»

آهو گفت:« شکارچی دنبالم کرده ، یک گلوله هم بهم زده ، ایناهاش.»

ماهی کوچولو جای گلوله را ندید اما از لنگ لنگان دویدن آهو فهمید که راست می گوید. یک جا لاک پشت ها در گرمای آفتاب چرت می زدند و جای دیگر قهقهه ی کبک ها توی دره می پیچید. عطرعلف های کوهی در هوا موج می زد و قاطی آب می شد.

بعد از ظهر به جایی رسید که دره پهن می شد و آب از وسط بیشه یی می گذشت. آب آنقدر زیآد شده بود که ماهی سیآه ، راستی راستی ، کیف می کرد. بعد هم به ماهی های زیادی برخورد. از وقتی که از مادرش جدا شده بود ، ماهی ندیده بود. چند تا ماهی ریزه دورش را گرفتند و گفتند:« مثل اینکه غریبه ای ، ها؟»

ماهی سیاه گفت:« آره غریبه ام. از راه دوری می آیم.»

ماهی ریزه ها گفتند:« کجا می خواهی بروی؟»

ماهی سیاه گفت:« می روم آخر جویبار را پیدا کنم.»

ماهی ریزه ها گفتند:« کدام جویبار؟»

ماهی سیاه گفت:« همین جویباری که توی آن شنا می کنیم.»

ماهی ریزه ها گفتند:« ما به این می گوییم رودخانه.»

ماهی سیاه چیزی نگفت. یکی از ماهی های ریزه گفت:« هیچ می دانی مرغ سقا نشسته سر راه ؟»

ماهی سیاه گفت:« آره ، می دانم.»

یکی دیگر گفت:« این را هم می دانی که مرغ سقا چه کیسه ی گل و گشادی دارد؟»

ماهی سیاه گفت:« این را هم می دانم.»

ماهی ریزه گفت:« با اینهمه باز می خواهی بروی؟»

ماهی سیاه گفت:« آره ، هر طوری شده باید بروم!»

به زودی میان ماهی ها چو افتاد که: ماهی سیاه کوچولویی از راه های دور آمده و می خواهد برود آخر رودخانه را پیدا کند و هیچ ترسی هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهی ریزه ها وسوسه شدند که با ماهی سیاه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نیامد. چند تا هم گفتند:« اگر مرغ سقا نبود ، با تو می آمدیم ، ما از کیسه ی مرغ سقا می ترسیم.»

لب رودخانه دهی بود. زنان و دختران ده توی رودخانه ظرف و لباس می شستند. ماهی کوچولو مدتی به هیاهوی آن ها گوش داد و مدتی هم آب تنی بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زیر سنگی گرفت خوابید.نصف شب بیدار شد و دید ماه ، توی آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.

ماهی سیاه کوچولو ماه را خیلی دوست داشت. شب هایی که ماه توی آب می افتاد ، ماهی دلش می خواست که از زیر خزه ها بیرون بخزد و چند کلمه یی با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بیدار می شد و او را زیر خزه ها می کشید و دوباره می خواباند.

ماهی کوچولو پیش ماه رفت و گفت:« سلام ، ماه خوشگلم!»

ماه گفت:« سلام ، ماهی سیاه کوچولو! تو کجا اینجا کجا ؟»

ماهی گفت:« جهانگردی می کنم.»

ماه گفت:« جهان خیلی بزرگ ست ، تو نمی توانی همه جا را بگردی.»

ماهی گفت:« باشد ، هر جا که توانستم ، می روم.»

ماه گفت:« دلم می خواست تا صبح پیشت بمانم. اما ابر سیاه بزرگی دارد می آید طرف من که جلو نورم را بگیرد.»

ماهی گفت:« ماه قشنگ! من نور تو را خیلی دوست دارم ، دلم می خواست همیشه روی من بتابد.»

ماه گفت:« ماهی جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشید به من نور می دهد و من هم آن را به زمین می تابانم . راستی تو هیچ شنیده یی که آدم ها می خواهند تا چند سال دیگر پرواز کنند بیایند روی من بنشینند؟»

ماهی گفت:« این غیر ممکن است.»

ماه گفت:« کار سختی است ، ولی آدم ها هر کار دلشان بخواهد...»

ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سیاه رسید و رویش را پوشاند و شب دوباره تاریک شد و ماهی سیاه ، تک و تنها ماند. چند دقیقه ، مات و متحیر ، تاریکی را نگاه کرد. بعد زیر سنگی خزید و خوابید.

صبح زود بیدار شد. بالای سرش چند تا ماهی ریزه دید که با هم پچ پچ می کردند. تا دیدند ماهی سیاه بیدار شد ، یکصدا گفتند:« صبح به خیر!»

ماهی سیاه زود آن ها را شناخت و گفت:« صبح به خیر! بالاخره دنبال من راه افتادید!»

یکی از ماهی های ریزه گفت:« آره ، اما هنوز ترسمان نریخته.»

یکی دیگر گفت:« فکر مرغ سقا راحتمان نمی گذارد.»

ماهی سیاه گفت:« شما زیادی فکر می کنید. همه اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم ، ترسمان به کلّی می ریزد.»

اما تا خواستند راه بیفتند ، دیدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشی روی سرشان گذاشته شد و همه جا تاریک شد و راه گریزی هم نماند. ماهی سیاه فوری فهمید که در کیسه ی مرغ سقا گیر افتاده اند.

ماهی سیاه کوچولو گفت:« دوستان! ما در کیسه ی مرغ سقا گیر افتاده ایم ، اما راه فرار هم به کلّی بسته نیست.»

ماهی ریزه ها شروع کردند به گریه و زاری ، یکیشان گفت:« ما دیگر راه فرار نداریم. تقصیر توست که زیر پای ما نشستی و ما را از راه در بردی!»

یکی دیگر گفت:« حالا همه ی ما را قورت می دهد و دیگر کارمان تمام است!»

ناگهان صدای قهقهه ی ترسناکی در آب پیچید. این مرغ سقا بود که می خندید. می خندید و می گفت:« چه ماهی ریزه هایی گیرم آمده! هاهاهاهاها... راستی که دلم برایتان می سوزد! هیچ دلم نمی آید قورتتان بدهم! هاهاهاهاها...»

ماهی ریزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا! ما تعریف شما را خیلی وقت پیش شنیده ایم و اگر لطف کنید ، منقار مبارک را یک کمی باز کنید که ما بیرون برویم ، همیشه دعاگوی وجود مبارک خواهیم بود!»

مرغ سقا گفت:« من نمی خواهم همین حالا شما را قورت بدهم. ماهی ذخیره دارم ، آن پایین را نگاه کنید...»

چند تا ماهی گنده و ریزه ته کیسه ریخته بود . ماهی های ریزه گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا! ما که کاری نکرده ایم ، ما بی گناهیم. این ماهی سیاه کوچولو ما را از راه در برده...»

ماهی کوچولو گفت:« ترسوها ! خیال کرده اید این مرغ حیله گر ، معدن بخشایش است که این طوری التماس می کنید؟»

ماهی های ریزه گفتند:« تو هیچ نمی فهمی چه داری می گوئی. حالا می بینی حضرت آقای مرغ سقا چطور ما را می بخشند و تو را قورت می دهند!»

مرغ سقا گفت:« آره ، می بخشمتان ، اما به یک شرط.»

ماهی های ریزه گفتند:« شرطتان را بفرمایید ، قربان!»

مرغ سقا گفت:« این ماهی فضول را خفه کنید تا آزادی تان را به دست بیاورید.»

ماهی سیاه کوچولو خودش را کنار کشید به ماهی ریزه ها گفت:« قبول نکنید! این مرغ حیله گر می خواهد ما را به جان همدیگر بیندازد. من نقشه ای دارم...»

اما ماهی ریزه ها آنقدر در فکر رهایی خودشان بودند که فکر هیچ چیز دیگر را نکردند و ریختند سر ماهی سیاه کوچولو. ماهی کوچولو به طرف کیسه عقب می نشست و آهسته می گفت: «ترسوها ،به هر حال گیر افتاده اید و راه فراری ندارید ، زورتان هم به من نمی رسد.»

ماهی های ریزه گفتند:« باید خفه ات کنیم ، ما آزادی می خواهیم!»

ماهی سیاه گفت:« عقل از سرتان پریده! اگر مرا خفه هم بکنید باز هم راه فراری پیدا نمی کنید ، گولش را نخورید!»

ماهی ریزه ها گفتند:« تو این حرف را برای این می زنی که جان خودت را نجات بدهی ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمی کنی!»

ماهی سیاه گفت:« پس گوش کنید راهی نشانتان بدهم. من میان ماهی های بیجان ، خود را به مردن می زنم؛ آنوقت ببینیم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد یا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنید ، با این خنجر همه تان را می کشم یا کیسه را پاره پاره می کنم و در می روم و شما...»

یکی از ماهی ها وسط حرفش دوید و داد زد:« بس کن دیگر! من تحمل این حرف ها را ندارم... اوهو... اوهو... اوهو...»

ماهی سیاه گریه ی او را که دید ، گفت:« این بچه ننه ی ناز نازی را چرا دیگر همراه خودتان آوردید؟»

بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهی های ریزه گرفت. آن ها ناچار پیشنهاد ماهی کوچولو را قبول کردند. دروغکی با هم زد و خوردی کردند ، ماهی سیاه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا ، ماهی سیاه فضول را خفه کردیم...»

مرغ سقا خندید و گفت:« کار خوبی کردید. حالا به پاداش همین کار، همه تان را زنده زنده قورت می دهم که توی دلم یک گردش حسابی بکنید!»

ماهی ریزه ها دیگر مجال پیدا نکردند. به سرعت برق از گلوی مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.

اما ماهی سیاه ، همان وقت ، خنجرش را کشید و به یک ضربت ، دیواره ی کیسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فریادی کشید و سرش را به آب کوبید ، اما نتوانست ماهی کوچولو را دنبال کند. ماهی سیاه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا دیگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری می گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ی کوچک دیگر هم به آن پیوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهی سیاه از فراوانی آب لذت می برد. ناگهان به خود آمد و دید آب ته ندارد. اینور رفت ، آنور رفت ، به جایی برنخورد. آنقدر آب بود که ماهی کوچولو تویش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جایی نخورد. ناگهان دید یک حیوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله می کند. یک اره ی دو دم جلو دهنش بود . ماهی کوچولو فکر کرد همین حالاست که اره ماهی تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبید و جا خالی کرد و آمد روی آب ، بعد از مدتی ، دوباره رفت زیر آب که ته دریا را ببیند. وسط راه به یک گله ماهی برخورد – هزارها هزار ماهی ! از یکیشان پرسید:« رفیق ، من غریبه ام ، از راه های دور می آیم ، اینجا کجاست؟»

ماهی ، دوستانش را صدا زد و گفت:« نگاه کنید! یکی دیگر...»

بعد به ماهی سیاه گفت:« رفیق ، به دریا خوش آمدی!»

یکی دیگر از ماهی ها گفت:« همه ی رودخانه ها و جویبارها به اینجا می ریزند ، البته بعضی از آن ها هم به باتلاق فرو می روند.»

یکی دیگر گفت:« هر وقت دلت خواست ، می توانی داخل دسته ی ما بشوی.»

ماهی سیاه کوچولو شاد بود که به دریا رسیده است. گفت:« بهتر است اول گشتی بزنم ، بعد بیایم داخل دسته ی شما بشوم. دلم می خواهد این دفعه که تور مرد ماهیگیر را در می برید ، من هم همراه شما باشم.»

یکی از ماهی ها گفت:« همین زودی ها به آرزویت می رسی، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روی آب رفتی مواظب ماهیخوار باش که این روزها دیگر از هیچ کس پروایی ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهی شکار نکند ، دست از سر ما بر نمی دارد.»

آنوقت ماهی سیاه از دسته ی ماهی های دریا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمی بعد آمد به سطح دریا ، آفتاب گرم می تابید. ماهی سیاه کوچولو گرمی سوزان آفتاب را در پشت خود حس می کرد و لذت می برد. آرام و خوش در سطح دریا شنا می کرد و به خودش می گفت:

« مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – که می شوم – مهم نیست ، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...»

ماهی سیاه کوچولو نتوانست فکر و خیالش را بیشتر از این دنبال کند. ماهیخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهی کوچولو لای منقار دراز ماهیخوار دست و پا می زد ، اما نمی توانست خودش را نجات بدهد. ماهیخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در می رفت! آخر ، یک ماهی کوچولو چقدر می تواند بیرون از آب زنده بماند؟

ماهی فکر کرد که کاش ماهیخوار همین حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقیقه ای جلو مرگش را بگیرد. با این فکر به ماهیخوار گفت:« چرا مرا زنده زنده قورت نمی دهی؟ من از آن ماهی هایی هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر می شود.»

ماهیخوار چیزی نگفت ، فکر کرد:« آی حقه باز! چه کلکی تو کارت است؟ نکند می خواهی مرا به حرف بیاوری که در بروی؟»

خشکی از دور نمایان شده بود و نزدیکتر و نزدیکتر می شد. ماهی سیاه فکر کرد:« اگر به خشکی برسیم دیگر کار تمام است.»

این بود که گفت:

«می دانم که می خواهی مرا برای بچه ات ببری، اما تا به خشکی برسیم، من مرده ام و بدنم کیسه ی پر زهری شده. چرا به بچه هات رحم نمی کنی؟»

ماهیخوار فکر کرد:« احتیاط هم خوب کاری ست! تو را خودم میخورم و برای بچه هایم ماهی دیگری شکار می کنم... اما ببینم... کلکی تو کار نباشد؟ نه ، هیچ کاری نمی توانی بکنی!»

ماهیخوار در همین فکرها بود که دید بدن ماهی سیاه ، شل و بیحرکت ماند. با خودش فکر کرد:

«یعنی مُرده؟ حالا دیگر خودم هم نمی توانم او را بخورم. ماهی به این نرم و نازکی را بیخود حرام کردم!»

این بود که ماهی سیاه را صدا زد که بگوید:« آهای کوچولو! هنوز نیمه جانی داری که بتوانم بخورمت؟»

اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همینکه منقارش را باز کرد ، ماهی سیاه جستی زد و پایین افتاد. ماهیخوار دید بد جوری کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهی سیاه کوچولو. ماهی مثل برق در هوا شیرجه می رفت، از اشتیاق آب دریا ، بیخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دریا سپرده بود. اما تا رفت توی آب و نفسی تازه کرد ، ماهیخوار مثل برق سر رسید و این بار چنان به سرعت ماهی را شکار کرد و قورت داد که ماهی تا مدتی نفهمید چه بلایی بر سرش آمده، فقط حس می کرد که همه جا مرطوب و تاریک است و راهی نیست و صدای گریه می آید. وقتی چشم هایش به تاریکی عادت کرد ، ماهی بسیار ریزه یی را دید که گوشه ای کز کرده بود و گریه می کرد و ننه اش را می خواست. ماهی سیاه نزدیک شد و گفت:

«کوچولو! پاشو درفکر چاره یی باش ، گریه می کنی و ننه ات را می خواهی که چه؟»

ماهی ریزه گفت:« تو دیگر... کی هستی؟... مگر نمی بینی دارم... دارم از بین... می روم ؟... اوهو... اوهو... اوهو... ننه... من... من دیگر نمی توانم با تو بیام تور ماهیگیر را ته دریا ببرم... اوهو... اوهو!»

ماهی کوچولو گفت:« بس کن بابا ، تو که آبروی هر چه ماهی است ، پاک بردی!»

وقتی ماهی ریزه جلو گریه اش را گرفت ، ماهی کوچولو گفت:

« من می خواهم ماهیخوار را بکشم و ماهی ها را آسوده کنم ، اما قبلا باید تو را بیرون بفرستم که رسوایی بار نیاوری.»

ماهی ریزه گفت:« تو که داری خودت می میری ، چطوری می خواهی ماهیخوار را بکشی؟»

ماهی کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:

« از همین تو ، شکمش را پاره می کنم، حالا گوش کن ببین چه می گویم: من شروع می کنم به وول خوردن و اینور و آنور رفتن ، که ماهیخوار قلقلکش بشود و همینکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خندیدن ، تو بیرون بپر.»

ماهی ریزه گفت:« پس خودت چی؟»

ماهی کوچولو گفت:« فکر مرا نکن. من تا این بدجنس را نکشم ، بیرون نمی آیم.»

ماهی سیاه این را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اینور و آنور رفتن و شکم ماهیخوار را قلقلک دادن. ماهی ریزه دم در معده ی ماهیخوار حاضر ایستاده بود. تا ماهیخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خندیدن ، ماهی ریزه از دهان ماهیخوار بیرون پرید و در رفت و کمی بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهی سیاه خبری نشد. ناگهان دید ماهیخوار همینطور پیچ و تاب می خورد و فریاد می کشد ، تا اینکه شروع کرد به دست و پا زدن و پایین آمدن و بعد شلپی افتاد توی آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهی سیاه کوچولو هیچ خبری نشد و تا به حال هم هیچ خبری نشده...

ماهی پیر قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« دیگر وقت خواب ست بچه ها ، بروید بخوابید.»

بچه ها و نوه ها گفتند:« مادربزرگ! نگفتی آن ماهی ریزه چطور شد.»

ماهی پیر گفت:« آن هم بماند برای فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خیر!»

یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو «شب به خیر» گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهی سرخ کوچولوئی هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دریا بود.............

 

داستانهای صمد بهرنگى


درباره‌ى ادبیات کودکان        

اولدوز و کلاغها      

اولدوز و عروسک سخنگو      

کچل کفترباز          

پسرک لبو فروش     

سرگذشت دانه‌ى برف          

پیرزن و جوجه‌ى طلایى‌اش    

دو گربه روى دیوار 

سرگذشت دومرول دیوانه‌سر 

افسانه‌ى محبت      

یک هلو و هزار هلو  

24 ساعت در خواب و بیدارى           

کوراوغلو و کچل حمزه          

تلخون     

قصه‌ى آه  

آدى و بودى          

به دنبال فلک          

موش گرسنه          

بى‌نام       

عادت      

پوست نارنج        

ماهى سیاه کوچولو 

موش کوچولو  

منجوق و مادرش 

بزهاى دایى على 

بچه خرگوش عادل

فانوس دریایى و دو رفیقش

پا پهن خانم

کتاب شناسى صمد بهرنگى 


صمد بهرنگی، معلم، نویسنده، مترجم و منتقد اجتماعی در سال ۱۳۱۸ در تبریز متولد شد. او محقق ادبیات فولکلور و نویسنده داستان‌های کودکان و نوجوان بود. در سال ۱۳۳۹ اولین داستانش را به نام «عادت» نوشت و در سال‌های بعد نیز نویسندگی‌اش را با داستان‌های «تلخون» و «بی‌نام» ادامه داد. کتاب ماهی سیاه کوچولو با تصویرگری فرشید مثقالی شناخته‌شده‌ترین اثر صمد است که در سال ۱۳۴۷ به چاپ رسید.

قصه‌های صمد که مخاطبان جوان و نوجوان داشت بیشتر در کانون پرورش فکری به چاپ می‌رسید و مفاهیم بلند آرمانگرایانه و به دور از ماده‌گرایی و خودپرستی را در میان نسل جوان رواج می‌داد. او سرانجام پس از فعالیت‌های سیاسی و ادبی بسیار در شهریور۱۳۴۷ و در ۲۹ سالگی در رود ارس غرق شد و جامعه روشنفکران ایران را به سوگ نشاند.

این اثر مجموعه‌ای از قصه‌های صمد برای کودکان است. قصه‌هایی که تنها پند و اندرز نمی‌دهند و آنها را تنبیه و تشویق نمی‌کنند.

این داستان‌ها به کودکان می‌آموزند که زیر بار ظلم زورگویان و کسانی که سد راه پیشرفت و تکامل بشری هستند نروند:

«اولدوز از رختخواب درآمد. زخم پیشانی زن‏‌بابا زود خوب شد، اما زخم سر اولدوز خیلی طول کشید تا خوب شود. رفتار زن‏‌بابا دوباره عوض شده بود. بدتر از پیش سر اولدوز داد می‏‌زد. جای دندان‏‌های اولدوز تو گوشت رانش معلوم بود.

وضع آقا کلاغه خیلی بد شده بود. همیشه گرسنگی می‏‌کشید. اولدوز هر چه می‏‌کوشید نمی‏‌توانست آب و غذای او را سر وقت بدهد. سگ سیاه چهارچشمی همه جا را می‏‌پایید. به هر صدای ناآشنایی پارس می‏‌کرد. تنها امید اولدوز و آقا کلاغه، یاشار بود. اگر یاشار کمکشان می‏‌کرد، کارها درست می‏‌شد.»


نباید به کودک بگوییم که در مملکت تو هستند بچه‌هایى که رنگ گوشت و حتى پنیر را ماه به ماه و سال به سال نمى‌بینند؟ چرا که عده‌ى قلیلى دلشان مى‌خواهد همیشه «غاز سرخ شده در شراب» سر سفره‌شان باشد.آیا نباید به کودک بگوییم که بیشتر از نصف مردم جهان گرسنه‌اند و چرا گرسنه شده‌اند و راه برانداختن گرسنگى چیست؟ آیا نباید درک علمى و درستى از تاریخ و تحول و تکامل اجتماعات انسانى به کودک بدهیم؟ چرا باید بچه‌هاى شسته و رفته و بى‌لک و پیس و بى‌سر و صدا و مطیع تربیت کنیم؟


مگر قصد داریم بچه‌ها را پشت ویترین مغازه‌هاى لوکس خرازى فروشى‌هاى بالاى شهر بگذاریم که چنین عروسک‌هاى شیکى از آنها درست مى‌کنیم؟چرا مى‌گوییم دروغگویى بد است؟ چرا مى‌گوییم دزدى بد است؟ چرا مى‌گوییم اطاعت از پدر و مادر پسندیده است؟ چرا نمى‌آییم ریشه‌هاى پیدایش و رواج و رشد دروغگویى و دزدى را براى بچه‌ها روشن کنیم؟کودکان را مى‌آموزیم که راستگو باشند در حالى که زمان، زمانى است که چشم راست به چشم چپ دروغ مى‌گوید و برادر از برادر در شک است و اگر راست آنچه را در دل دارد بر زبان بیاورد، چه بسا که از بعضى دردسرها رهایى نخواهد داشت.


آیا اطاعت از آموزگار و پدر و مادرى ناباب و نفس‌پرست که هدفشان فقط راحت زیستن و هر چه بیشتر بى‌دردسر روزگار گذراندن و هر چه بیشتر پول درآوردن است، کار پسندیده‌اى است؟چرا دستگیرى از بینوایان را تبلیغ مى‌کنیم و هرگز نمى‌گوییم که چگونه آن یکى «بینوا» شد و این یکى «توانگر» که سینه جلو دهد و سهم بسیار ناچیزى از ثروت خود را به آن باباى بینوا بدهد و منت سرش بگذارد که آرى من مردى خیّر و نیکوکارم و همیشه از آدمهاى بیچاره و بدبختى مثل تو دستگیرى مى‌کنم، البته این هم محض رضاى خداست والا تو خودت آدم نیستى.

اکنون زمان آن است که در ادبیات کودکان به دو نکته توجه کنیم و اصولا این دو را اساس کار قرار دهیم.نکته‌ اول: ادبیات کودکان باید پلى باشد بین دنیاى رنگین بى‌خبرى و در رؤیا و خیال‌هاى شیرین کودکى و دنیاى تاریک و آگاه غرقه در واقعیتهاى تلخ و دردآور و سرسخت محیط اجتماعى بزرگترها. کودک باید از این پل بگذرد و آگاهانه و مسلح و چراغ به دست به دنیاى تاریک بزرگترها برسد.

در این صورت است که بچه مى‌تواند کمک و یار واقعى پدرش در زندگى باشد و عامل تغییردهنده‌ى مثبتى در اجتماع راکد و هر دم فرو رونده.بچه باید بداند که پدرش با چه مکافاتى لقمه نانى به دست مى‌آورد و برادر بزرگش چه مظلوم وار دست و پا مى‌زند و خفه مى‌شود.

آن یکى بچه هم باید بداند که پدرش از چه راههایى به دوام این روز تاریک و این زمستان ساخته‌ دست آدمها کمک مى‌کند.

بچه‌ها را باید از «عوامل امیدوارکننده‌ سست‌بنیاد» ناامید کرد.بچه‌ها باید بدانند که پدرانشان نیز در منجلاب اجتماع غریق دست و پا زننده‌اى بیش نیستند و چنان که همه‌ى بچه‌ها به غلط مى‌پندارند، پدرانشان راستى راستى هم از عهده‌ همه کارى برنمى‌آیند و زورشان در نهایت به زنانشان مى‌رسد.

خلاصه‌ کلام و نکته دوم: باید جهان‌بینى دقیقى به بچه داد، معیارى به او داد که بتواند مسائل گوناگون اخلاقى و اجتماعى را در شرایط و موقعیتهاى دگرگون شونده‌ دایمى و گوناگون اجتماعى ارزیابى کند.مى‌دانیم که مسائل اخلاقى از چیزهایى نیستند که ثبات دایمى داشته باشند.

آنچه یک سال پیش خوب بود ممکن است دو سال بعد بد تلقى شود. کارى که در میان یک قوم یا طبقه‌ اجتماعى اخلاقى است ممکن است در میان قوم و طبقه‌ى دیگرى ضداخلاق محسوب شود.در خانواده‌اى که پدر، همه‌ى درآمد خانواده را صرف عیاشى و خوشگذرانى و قمار بازى مى‌کند، و هیچ اثر تغییر دهنده‌اى در اجتماع ندارد و یا سد راه تحول اجتماعى است، بچه ملزم نیست مطیع و راستگو و بى سر و صدا باشد و افکار و عقاید پدر را عینآ قبول کند

ادبیات کودکان نباید فقط مبلّغ «محبت و نوع‌دوستى و قناعت و تواضع» از نوع اخلاق مسیحیت باشد. باید به بچه گفت که به هر آنچه و هر که ضد بشرى و غیرانسانى و سد راه تکامل تاریخى جامعه است کینه ورزد و این کینه باید در ادبیات کودکان راه باز کند. تبلیغ اطاعت و نوع‌دوستى صرف، از جانب کسانى که کفه‌ سنگین ترازو مال آنهاست، البته غیرمنتظره نیست اما براى صاحبان کفه‌ سبک ترازو هم ارزشى ندارد.

ترجمه: شیرین میرکرمی مجله ارم بلاگ

آخرین مطالب این وبلاگ



Buy website Traffic
Buy Website Traffic Cheap