تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال
دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
یک سه تار نو و بی روپوش در دست داشت و یخه باز و بی هوا راه می امد. از پله های مسجد شاه به عجله پایین امد و از میان بساط خرده ریز فروش هاطس و از لای مردمی که در میان بساط گسترده ی انان ، دنبال چیزهایی که خودشان هم نمی دانستند ، می گشتند ، داشت به زحمت رد می شد. سه تار را روی شکم نگه داشته بود و با دست دیگر ، سیم های ان را می پایید که که به دگمه ی لباس کسی یا به گوشه ی بار حمالی گیر نکند و پاره نشود. عاقبت امروز توانسته بود به ارزوی خود برسد.دیگر احتیاج وقتی به مجلسی می خواهد برود ، از دیگران تار بگیرد و به قیمت خون پدرشان کرایه بدهد و تازه بار منت شان را هم بکشد.موهایش اشفته بود و روی پیشانی اش می ریخت و جلوی چشم راستش را می گرفت .گونه هایش گود افتاده و قیافه اش زرد بود.
ولی سر پا بند نبود و از وجد و شعف می دوید.اگر مجلسی بود و مناسبتی داشت ، وقتی سر وجد می امد ، می خواند و تار می زد و خوشبختی های نهفته و شادمانی های درونی خود را در همه نفوذ می داد.ولی حالا میان مردمی که معلوم نبود به چه کاری در ان اطراف می لولیدند ، جز اینکه بدود و خود را زودتر به جایی برساند چه می توانست بکند؟از خوشحالی می دوید و به سه تاری فکر می کرد که اکنون مال خودش بود. فکر می کرد که دیگر وقتی سرحال امد و زخمه را با قدرت و بی اختیار سیم های تار آشنا خواهد کرد ، ته دلش از این واهمه خواهد داشت که مبادا سیم ها پاره شود و صاحب تار ، روز روشن او را از شب تار هم تارتر کند.
از این فکر راحت شده بود.فکر می کرد که از این پس چنان هنرنمایی خواهد کرد و چنان داد خود را از تار خواهد گرفت و چنان شوری از ان برخواهد اورد که خودش هم تابش را نیاورد و بی اختیار به گریه بیافتد . حتم داشت فقط وقتی که از صدای ساز خودش به گریه بیافتد ، خوب نواخته. تا به حال نتوانسته بود ان طور که خودش میخواهدبنوازد.همه اش برای مردم تار زده بود ، برای مردمی که شاد مانی های گم شده وگریخته ی خود را در صدای تار او ودرته اواز حزین او میجستند.این همه شبها که در مجالس عیش وسرور اواز خوانده بودوساز زده بود، در مجالس عیش و سروری که برای او فقط یک شادمانی ناراحت کننده و ساختگی میاورد،
دراین همه شبها نتوانسته بود ازصدای خودش به گریه بیفتد. نتوانسته بودچنان ساز بزند که خودش را به گریه بیاندازد.یا مجالس مناسب نبودو مردمی که به او پول میدادند و دعوتش میکردند ، نمی خواستند اشک های او را تحویل بگیرند ، و یا خود او از ترس این که مبادا سیمها پاره شود زخمه را خیلی ملایم تر وآ هسته تر از آنچه که می توانست بالاو پایین می برد.این را هم حتم داشت ،حتم داشت که تا به حال ، خیلی ملایم تر و خیلی با احتیاط تر ازان چه که می توانسته تار زده وآواز خوانده .می خواست که دیگر ملالتی در کار نیاورد .می خواست که دیگراحتیاط نکند. حالا که توانسته بود با این پول هایبه قول خودش «بی برکت»سازی بخرد،حالا به ارزوی خودرسیده بود.حالا ساز مال خودش بود .حالا میتوانست چنان تار بزند که خودش به گریه بیفتد .
سه سال بود که اواز خوانی میکرد .مدرسه را به خاطر همین ول کرده بود .همیشه ته کلاس نشسته بود وبرای خودش زمزمه میکرد .دیگران اهمیتی نمی دادند وملتفت نمی شدند، ولی معلم حساب شان خیلی سخت گیر بود و از زمزمه او چنان بدش می امد که عصبانی می شد و ارکلاس قهر میکرد. سه چهار بار التزام داده بود که سرکلاس زمزمه نکند، ولی مگر ممکن بود؟فقط سال اخر دیگر کسی زمزمه ی او را از ته کلاس نمی شنید .ان قدر
خسته بود و آن قدر شبها بیداری کشیده بود که یا تا ظهردر رخت خواب می ماند و یا سر کلاس می خوابید .ولی این داستان نیز چندان طول نکشید وبه زودی مدرسه را ول کرد .
سال اول خیلی خودش را خسته کرده بود .هر شب آواز خوانده بود و ساز زده بود وهر روز تا ظهر خوابیده بود.
ولی بعد ها کم کم به کار خود ترتیبی داده بود وهفته ای سه شب بیش تردعوت اشخاص را نمی پذیرفت .کم کم برای خودش سرشناس هم شده بود و دیگر احتیاج نداشت که به این دسته موزیکال یا آن دسته دیگر مراجعه کند . مردم او را شناخته بودند ودم درخانه ی محقرشان به مادرش می سپردند وحتم داشتند که خواهد آمد وبه این طریق ، شب خوشی را خواهند گذراند .
با وجود این ، هنوز کار کشنده ای بود .مادرش حس می کرد که روز به روزبیشتر تکیده می شود.خود او به این مسئاله توجهی نداشت .فقط در فکر این بود که تاری داشته باشد .وبتواند با تاری که مال خودش باشد ،آن طوری که دلش می خواهد تار بزند .این هم به آسانی ممکن نبود.فقط در این اواخر ،با شباش هایی که در یک عروسی آبرومند به او رسیده بود ،توانسته بود چیزی کنار بگذارد ویک سه تار نو بخرد.واکنون که صاحب تار شده بود نمی دانست دیگر چه آرزویی دارد.لابد می شدآرزوهای بیش تری هم داشت.هنوز به این مسئله فکر نکرده بود.وحالا فقط در فکر این بود که زودتر خود را به جایی برساندو سه تار خود رادرست رسیدگی کند و توی کوکش برود .حتی در همان عیش و سرورهای ساختگی ، وقتی تار زیر دستش بود ،و با آهنگ آن آوازی را می خواند ، چنان در بی خبری فرو می رفت وچنان آسوده می شد که هرگز دلش نمیخوا ست تار را زمین بگذارد
ولی مگرممکن بود ؟ خانه ی دیگران بود وعیش وسرور دیگران و او فقط می بایست مجلس دیگران را گرم کند.
در همه ی این بی خبری ها ،هنوز نتوانسته بود خودش را گرم کند نتوانسته بود دل خودش راگرم کند . درشب های دراز زمستان ، وقتی از این گونه مجالس ، خسته و هلاک بر می گشت و راه خانه ی خود را در تاریکی ها می جست ، احتیاج به این گرمای درونی را چنان زنده وجان گرفته حس می کرد که می پنداشت شاید بی وجود آن ، نتواند خود را تا به خانه هم برساند .چندین بار دراین گونه مواقع وحشت کرده بود و به دنبال این گمگشته ی خود ، چه بسا شب ها که تا صبح در گوشه ی میخانه ها به روز آورده بود.خیلی ضعیف بود .در نظر اول خیلی بیش تربه یک آدم تریاکی می ماند .
ولی شوری که امروز دراو بود وگرمایی که ازیک ساعت پیش تا کنون -از وقتی که صاحب سه تار شده بود-در خود حس می کرد، گونه هایش را گل انداخته بود وپیشانیش را داغ می کرد. با این افکار خود ، دم درمسجد شاه رسیده بود وروی سنگ آستان آن پا گذاشته بود که پسرک عطر فروشی که روی سکوی کنار در مسجد، دکان خود را می پایید ، وبه انتظار مشتری ، تسبیح میگرداند ، از پشت بساط خود پایین جست ومچ دست اورا گرفت .
-لا مذهب!با این آلت کفر توی مسجد ؟!توی خانه خدا؟! رشته ی افکار او گسیخته شد .گرمایی که به دل او راه می یافت محو شد .اول کمی گیج شد و بعد کم کم دریافت که پسرک چه می گوید . هنوز کسی ملتفت نشده بود .رفت وآمدها زیاد نبود.همه سرگرم بساط خرده ریز فروشها بودند .
او چیزی نگفت.کوششی کرد تا مچ خودرا رها کند وبه راه خود ادامه بد هد، ولی پسرک عطر فروش ول کن نبود.مچ دست او را گرفته بود وپشت سر هم لعنت می فرستادودادوبی داد می کرد:
مرتیکه ی بی دین،از خدا خجالت نمی کشی؟!آخه شرمی .حیایی. او یک بار دیگر کوشش کرد که مچ دست خود را رها کند و پی کار خود برود ، ولی پسرک به این آسانی راضی نبود و گویی می خواست تلافی کسادی خود را سر او در بیاورد.کم کم یکی دو نفر ملتفت شده بودند و دور آنها جمع میشدند؛ ولی هنوز کسی نمی دانست چه خبر است .هنوز کسی دخالت نمی کرد .او خیلی معطل شده بود. پیدا بود که به زودی وقایعی رخ خواهد داد .اما سرمایی که دل او را می گرفت دوباره بر طرف شد.گرمایی در دل خود ، وبعد هم در مغز خود ، حس کرد برافروخته شد.عنان خود را از دست داد وبا دست دیگرش سیلی محکمی زیر گوش پسرک نواخت .نفس پسرک برید و لعنت هاو فحش های خود را خورد.یک دم سرش گیج رفت . مچ دست او را فراموش کرده بود وصورت خود را با دو دست می مالید.
ولی یک مرتبه ملتفت شده واز جا پرید .او با سه تارش داشث وارد مسجد می شد که پسرک دامن کتش را چسبید ومچ دستش رادوباره گرفت. دعوا در گرفته بود .خیلی ها دخالت کردند.پسرک هنوز فریاد میکرد، فحش می داد و به بی دینها لعنت می فرستاد و از اهانتی که به آستانه ی در خانه ی خدا وارد آمده بود ، جوش می خورد ومسلمانان را به کمک می خواست.هیچکس نفهمیدچه طور شد.خود او هم ملتفت نشد.فقط وقتیکه سه تار او باکاسه ی چوبی اش به زمین خورد وبا یک صدای کوتاه وطنین دار شکست وسه پاره شد وسیم هایش ، در هم پیچیده ولو له شده، به کناری پرید و او مات و متحیر در کناری ایستاد وبه جمعیت نگریست ؛ پسرک عطر فروش که حتم داشت وظیفه ی دینی خودرا خوب انجام داده است ،
آسوده خاطر شد .از ته دل شکری کرد و دوباره پشت بساط خود رفت و سرو صورت خود را مرتب کرد وتسبیح به دست مشغول ذکر گفتن شد. تمام افکار او ، هم چون سیم های سه تارش درهم پیچیده و لوله شده در ته سرمایی که باز به دلش راه می یافت و کم کم به مغزش نیز سرایت می کرد ، یخ زده بود ودر گوشه ای کر کرده افتاده بود .و پیاله امیدش همچون کاسه ای این ساز نو یافته سه پاره شده بود و پاره های آن انگار قلب او را چاک می زد
بخش 2 بچه مردم
خوب من چه می توانستم بکنم ؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد.بچه که مال خودش نبود . مال شوهر قبلی ام بود ، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر کس دیگری جای من بود ، چه می کرد؟ خوب من هم می بایست زندگی می کردم.اگر این شوهرم هم طلاقم می داد ، چه میکردم؟ناچار بودم بچه رایک جوری سر به نیست کنم . یک زن چشم و گوش بسته ،مثل من ، غیر از این چیز دیگری به فکرش نمی رسید.نه جایی را بلد بودم ، نه راه و چاره ای می دانستم . می دانستم می شود بچه را به شیرخوارگاه گذاشت یا به خراب شده دیگری سپرد.
ولی از کجا که بچه مرا قبول می کردند؟از کجا می توانستم حتم داشته باشم که معطلم نکنند و آبرویم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچه ام نگذارند ؟ از کجا؟ نمی خواستم به این صورت ها تمام شود . همان روز عصر هم وقتی همسایه ها تعریف کردم ،... نمی دانم کدام یکی شان گفت : «خوب ، زن ، می خواستی بچه ات را ببری شیرخوارگاه بسپری. یا ببریش دارالایتام و...» نمی دانم دیگرکجاها را گفت . ولی همان وقت مادرم به او گفت که :
«خیال می کنی راش می دادن؟ هه!» من با وجود این که خودم هم به فکر این کار افتاده بودم ، اما آن زن همسایه مان وقتی این را گفت ، باز دلم هری ریخت تو و به خودم گفتم: «خوب زن، تو هیچ رفتیکه رات ندن؟»و بعد به مادرم گفتم: « کاشکی این کارو کرده بودم.»
ولی من که سررشته نداشتم . من که اطمینان نداشتم راهم بدهند. آن وقت هم که دیگر دیر شده بود. از حرف آن زن مثل اینکه یک دنیا غصه روی دلم ریخت . همه شیرین زبانی های بچه ام یادم آمد . دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. وجلوی همه در و همسایه ها زار زار گریه کردم . اما چه قدر بد بود ! خودم شنیدم یکی شان زیر لب گفت :«گریه هم می کنه!خجالت نمی کشه...» باز هم مادرم به دادم رسید.خیلی دلداری ام داد.خوب راست هم می گفت، من که اول جوانی ام است، چرا برای یک بچه این قدر غصه بخورم؟آن هم وقتی شوهرم مرا با بچه قبول نمی کند.حال خیلی وقت دارم که هی بنشینم و سه تا و چهارتا بزایم . درست است که بچه اولم بود و نمی باید این کار را می کردم...ولی خوب، حال که کار از کار گذشته است.حالا که دیگر فکر کردن ندارد.من خوودم که آزار نداشتم بلند شوم بروم و این کار را بکنم.شوهرم بود که اصرار می کرد.راست هم می گفت.نمی خواست پس افتاده یک نره خر دیگر را سر سفره اش ببیند. خود من هم وقتی کلاهم را قاضی می کردم ، به او حق می دادم .خود من آیا حاضر بودم بچه های شوهرم را مثل بچه های خودم دوست داشته باشم؟و آن ها را سربار زندگی خودم ندانم؟ آن ها را سر سفره شوهرم زیادی ندانم؟
خوب او هم همین طور. او هم حق داشت که نتواند بچه مرا ، بچه مرا که نه ، بچه یک نره خر دیگر را-به قول خودش- سر سفره اش ببیند. درهمان دو روزی که به خانه اش رفته بودم ، همه اش صحبت از بچه بود. شب آخر،خیلی صحبت کردیم. یعنی نه این که خیلی حرف زده باشیم.او باز هم راجع به بچه گفت و گوش دادم . آخرسر گفتم : «خوب میگی چه کنم؟» شوهرم چیزی نگفت. قدری فکر کرد و بعد گفت: «من نمی دونم چه بکنی . هر جور خودت می دونی بکن.من نمی خوام پس افتاده یه نره خر دیگه رو سر سفره خودم ببینم .» راه و چاره ای هم جلوی پایم نگذاشت. آن شب پهلوی من هم نیامد.مثلا با من قهر کرده بود.شب سوم زندگی ما باهم بود . ولی با من قهر کرده بود.خودم می دانستم که می خواهد مرا غضب کند تا کار بچه را زودتر یک سره کنم.صبح هم که از در خانه بیرون می رفت ، گفت: «ظهر که میام ، دیگه نبایس بچه رو ببینم ،ها!» و من تکلیف خودم را همان وقت می دانستم. حالا هرچه فکر می کنم،
نمی توانم بفهمم چطور دلم راضی شد!ولی دیگردست من نبود. چادر نمازم را به سرم انداختم ، دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بیرون رفتم. بچه ام نزدیک سه سالش بود. خودش قشنگ راه می رفت.بدیش این بود که سه سال عمر صرفش کرده بودم .این خیلی بد بود. همه دردسرهایش تمام شده بود. همه شب بیدار ماندن هایش گذشته بود. و تازه اول راحتی اش بود .ولی من ناچار بودم کارم را بکنم . تا دم ایستگاه ماشین پا به پایش رفتم.کفشش را هم پایش کرده بودم.لباس خوب هایش را هم تنش کرده بودم.یک کت و شلوار آبی کوچولو همان اواخر، شوهر قبلی ام برایش خریده بود . وقتی لباسش را تنش می کردم، این فکر هم بهم هی زد که : «زن!دیگه چرا رخت نوهاشو تنش می کنی؟» ولی دلم راضی نشد. می خواستم چه بکنم؟چشم شوهرم کور، اگر باز هم بچه دار شدم، برود و برایش لباس بخرد.
لباسش را تنش کردم. سرش را شانه زدم. خیلی خوشگل شده بود.دستش را گرفته بودم و با دست دیگرم چادر نمازم را دور کمرم نگه داشته بودم و آهسته آهسته قدم برمی داشتم. دیگر لازم نبود هی فحش بدهم که تندتر بیآید.آخرین دفعه ای که دستش را گرفته بودم و با خودم به کوچه می بردم . دوسه جا خواست برایش قاقا بخرم. گفتم : «اول سوار ماشین بشیم، بعد برات قاقا می خرم!»
یادم است آن رو ز هم ، مثل روزهای دیگر ، هی از من سوال می کرد.یک اسب پایش توی چاله جوی آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند.خیلی اصرار کرد که بلندش کنم تا ببیند چه خبر است. بلندش کردم . و اسب را که دستش خراش برداشته بود و خون آمده بود، دید.وقتی زمینش گذاشتم گفت :«مادل!دسس اوخ سده بود؟»گفتم : آره جونم ، حرف مادرشو نشنیده ، اوخ شده . تا دم ایستگاه ماشین ، آهسته آهسته می رفتم .
هنوز اول وقت بودو ماشین ها شلوغ بود.و من شاید تا نیم ساعت توی ایستگاه ماندم تا ماشین گیرم اومد.بچه ام هی ناراحتی می کرد.و من داشتم خسته می شدم. از بس سوال می کرد ، حوصله ام را سر برده بود. دوسه بار گفت:«پس مادل چطول سدس؟ ماسین که نیومدس.پس بلیم قاقا بخلیم.» و من باز هم برایش گفتم که الان خواهد آمد. و گفتم وقتی ماشین سوار شدیم قاقا هم برایش خواهم خرید. عاقبت خط هفت را گرفتم و تا میدان شاه که پیاده شدیم ، بچه ام باز هم حرف می زد و هی می پرسید. یادم است که یکبار پرسید: «مادل !تجا میلیم؟» من نمی دانم چرا یک مرتبه ، بی آن که بفهمم ، گفتم : میریم پیش بابا. بچه ام کمی به صورت من نگاه کرد بعد پرسید : «مادل! تدوم بابا؟» من دیگر حوصله نداشتم .گفتم: جونم چقدر حرف می زنی؟ اگه حرف بزنی برات قاقا نمی خرم ها! حال چقدر دلم می سوزد. این جور چیزها بیش تر دل آدم را می سوزاند.چرا دل بچه ام را در آن دم آخر این طور شکستم ؟از خانه که بیرون آمدیم، با خود عهد کرده بودم که تا آخر کار عصبانی نشوم .بچه ام را نزنم. فحشش ندهم.و باهاش خوش رفتاری کنم .ولی چقدر حالا دلم می سوزد!چرا اینطور ساکتش کردم؟ بچهکم دیگر ساکت شد. و با شاگرد شوفرکه برایش شکلک در می آورد حرف می زد
گرم اختلاط و خنده شده بود.اما من به او محل می گذاشتم ، نه به بچه ام که هی رویش را به من می کرد.میدان شاه گفتم نگه داشت.و وقتی پیاده می شدیم ،بچه ام هنوز می خندید.میدان شلوغ بود .و اتوبوس ها خیلی بودند. و من هنوز وحشت داشتم که کاری بکنم .مدتی قدم زدم.شاید نیم ساعت شد.اتوبوس ها کم ترشدند.آمدم کنار میدان .ده شاهی از جیبم درآوردم و به بچه ام دادم .بچه ام هاج و واج مانده بود و مرا نگاه می کرد.هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود . نمی دانستم چه طور حالیش کنم.آن طرف میدان ، یک تخمه کدویی داد می زد.با انگشتم نشانش دادم و گفتم: بگیر برو قاقا بخر.ببینم بلدی خودت بری بخری. بچه ام نگاهی به پول کرد و بعد رو به من گفت: «مادل تو هم بیا بلیم.» من گفتم : نه من این جا وایسادم تو رو می پام .برو ببینم خودت بلدی بخری. بچه ام باز هم به پول نگاه کرد . مثل اینکه دو دول بود.و نمی دانست چه طور باید چیز خرید.تا به حال همچه کاری یادش نداده بودم.بربر نگاهم می کرد.عجب نگاهی بود!مثل اینکه فقط همان دقیقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خیلی بد شد.
نزدیک بود منصرف شوم .بعد که بچه ام رفت و من فرار کردم و تا حالا هم حتی آن روز عصر که جلوی درو همسایه ها از زور غصه گریه کردم -هیچ این طور دلم نگرفته و حالم بد نشده .نزدیک بود طاقتم تمام شود.عجب نگاهی بود.بچه ام سرگردان مانده بود و مثل این که هنوز می خواست چیزی از من بپرسد. نفهمیدم چه طور خود را نگه داشتم . یک بار دیگر تخمه کدویی را نشانش دادم و گفتم : «برو جونم !این پول را بهش بده ، بگو تخمه بده ، همین . برو باریکلا.» بچهکم تخمه کدویی را نگاه کرد و بعد مثل وقتی که می خواست بهانه بگیرد و گریه کند،گفت : «مادل من تخمه نمی خوام .تیسمیس می خوام . » من داشتم بی چاره می شدم . اگر بچه ام ی:خرده دیگر معطل کرده بود ، اگر یک خرده گریه کرده بود ، حتما منصرف شده بودم . ولی بچه ام گریه نکرد .
عصبانی شده بودم . حوصله ام سر رفته بود . سرش داد زدم : «کیشمیش هم داره.برو هر چی میخوای بخر. برو دیگه.» و از روی جوی کنار پیاده رو بلندش کردم و روی اسفالت وسط خیابان گذاشتم. دستم را به پشتش گذاشتم و یواش به جلو هولش دادم و گفتم: «ده برو دیگه دیر میشه.» خیابان خلوت بود. از وسط خیابان تا آن ته ها اتوبوسی و درشکه ای پیدا نبود که بچه ام را زیر بگیرد.بچه ام دو سه قدم که رفت ، برگشت و گفت : «مادل تیسمیس هم داله؟» من گفتم : «آره جونم . بگو ده شاهی کشمش بده .»
و او رفت . بچه ام وسط خیابان رسیأه بود که ی: مرتبه یک ماشین بوق زد و من از ترس لرزیدم . و بی این که بفهمم چه می کنم ، خود را وسط خیابان پرتاب کردم و بچه ام را بغل زدم و توی پیاده رو دویدم و لای مردم قایم شدم. عرق سر و رویم راه افتاده بود و نفس نفس می زدم . بچهکم گفت :«مادل !چطول سدس؟»
خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال
مشاهده