معرفی کتاب آخرش می آن سراغم/ سیامک گلشیری

» معرفی کتاب آخرش می آن سراغم/ سیامک گلشیری

سیامک، پسر احمد گلشیری، مترجم و برادرزاده هوشنگ گلشیری، داستان نویس فقید که در 22 مرداد سال 1347 در یک خانواده فرهنگی در اصفهان متولد شد. دوران کودکی را در اصفهان سپری ودر شش‌ سالگی به همراه خانواده، به سبب تغییر شغل پدر، به تهران آمدند. تحصیلاتش را تا سطح کارشناسی ارشد زبان و ادبیات آلمانی ادامه داد.


فعالیت ادبی را بطور جدی از سال 1370 آغاز کرد، اولین داستان کوتاه او به نام «یک شب، دیروقت» در 1373، در مجله آدینه به چاپ رسید و پس از آن داستانهای زیادی در مجلات مختلف ادبی، نظیر آدینه، گردون، دوران، کارنامه، زنده رود، زنان، کلک و چندین مقاله در روزنامه‌های مختلف به چاپ رساند.


گلشیری اغلب در ژانر وحشت قلم می‌زند. موضوعات داستان‌های او اجتماعی و داستان‌ کوتاه و رمانهای این نویسنده مناسبات زنان و مردانی بازگو و بازآفرینی می‌شود که به نوعی در زندگی مدرن امروز دگرگون شده و بافت و پیوندهایش به شکل دیروز نیست و در واقع معنای مناسبات گذشته در فضای کنونی رنگ باخته است.


بیشتر آثار سیامک گلشیری که یکی از پرخواننده‌ ترین داستان‌ نویسان معاصر ایرانی است، در ایران معاصر و به ویژه تهران اتفاق می‌افتند وبدین سبب می‌توان گفت با خواندن آثار او، تصویری موثق از زندگی بخشی از طبقهٔ متوسط شهرنشین، به‌ ویژه در تهران، در ذهن خواننده نقش می‌بندد که بی‌گمان به‌ دلیل اصرار او در پرداختن به فضایی است که در آن زندگی می‌کند.


رمان «آخرش می آن سراغم» به نوعی در ژانر وحشت نوشته شده و از زبان راوی است که داستان را برای دوستش تعریف می کند. رمانی که در 22 فصل از زبان مختص گلشیری نوشته شده است.


کتاب آخرش می آن سراغم/ یکی از کتاب های اخیر این نویسنده است که طبق دسته بندی نشر چشمه در رده کتاب های قفسه آبی قرار گرفته، طبق این دسته بندی کتاب هایی که ژانری، قصه گو و جریان محور باشند و این کتاب از زبان راوی نوجوان برای یک مخاطب فرضی که می تواند خواننده کتاب هم باشد تعریف می شود، در این گروه قرار می گیرند.


همانطور که در این بخش کوتاه می بینید کتاب به کلی به زبان محاوره روایت شده وحتی به همان شکل هم نوشته شده است. هرچند اینگونه نوشتار در ابتدا کمی آزار دهنده به نظر می رسد اما در ادامه به دلیل گفتاری بودنش حداقل این حسن را دارد که سرعت خوانش را بالا می برد، تقریباً در ژانر وحشت یا شاید بیشتر دلهره آور قرار می گیرد.


ماجرا از این قرار است که شخصیت اصلی داستان نوجوانی دبیرستانیست که در یکی از شب های پیش از امتحانش ناخواسته پا به ماجرایی هولناک می گذارد و هرچند از آن جان سالم به در می برد اما این اتفاق هرگز دست از سرش بر نمی دارد و همواره در ذهن و دنیای واقعی به دنبال اوست.


داستان از آن جا شروع می شود که راوی بعد ازاینکه آخرین امتحانش را می دهد و از پله های مدرسه پایین می آید . راوی «اسمال تپه» را می بیند که سوار بر موتور گنده اش وسط کوچه مدرسه ایستاده و در همان وقت «نادر» نیز جلوی او سبز می شود.


خیلی وقته خفه خون گرفته م و صدام در نیومده. الان یواش یواش داره میشه شیش ماه. باورت می شه؟ تازه اینش به جهنم. مهم اینه که دیگه دارم خفه می شم. اگه هیچی نگم، دق می کنم. می ترکم. منفجر می شم. دلم میخواد هر چی تو دلمه واسه ت بریزم بیرون. خودت که میدونی، من آدمی نبودم که چیزی رو تو دلم نگه دارم. هر چیزی رو فرت هر جایی می گفتم، حتی بعضی چیزها درباره ی زندگی خصوصیمو که هیچ خری واسه کسی تعریف نمیکنه. تازه اون قدرهام که ادعام میشه، لوطی نیستم. گوش میکنی یا حواست جای دیگه س؟ داری کیو نگاه می کنی؟ با توأم!


نمیخوام زر زیادی بزنم. میدونم حالشو نداری گوش بدی. دلم می خواد یه راس برم سر اصل موضوع؛ منظورم همون وقته که اسمال تپه با اون موتور گنده هه اومده بود وایساده بود تو کوچه روبروی مدرسه. من روحمم خبر نداشت. به موت قسم راس میگم. امتحان آخرمونو داده بودیم و داشتیم یعنی خبر مرگمون، از پله ها می اومدیم پایین که یهو دیدم نادر جلوم سبز شد. زودتر از من امتحانشو داده بود و رفته بود پایین تو حیاط. وقتی قضیه رو برام گفت، کم مونده بود خودمو خیس کنم. کف کرده بودم. باورم نشد. تو دلم گفتم از کجا نشونی مدرسه رو گیر آورده ن. گفتم «مطمئنی خودشه؟»

«آره بابا»

«تنهاس؟»

«نه، انگار یکی دیگه م باهاشه.»

«اگه دروغ گفته باشی، فکتو می آرم پایین.»

اینو گفتم چون هنوز باورم نشده بود. اون وقت یهو دراومد گفت: «اصلا گور بابای تو! به من چه اومده ن دخلتو بیارن. همون بهتر که بزنن بکشنت.»

دیدم رفت طرف در کریدور. پریدم سمتش. گفتم: «حالا چرا ترش کردی؟»

«آخه به خاطر تو این همه راهو برگشتم. ازگل».

نادر هم همکلاسیم بود هم همسایمون. بر عکس خیلی از همکلاسی هام، آدم گُهی نبود. تا اون جام که می تونست سر امتحان ها بهم تقلب می رسوند. البته این مال بعد از وقتیه که دیدم ماشین حساب حیدری رو کش رفت. باباش از اون خرپول ها بود. ولی جون به جونش می کردی، دستش کج بود. عین باباش. هر چی باشه تره به تخمش میره حسنی به باباش. خودش یه بار برام گفته بود که باباش با مصالح بنجل خونه می سازه و به اسم درجه یک می ندازه به مردم. بهم گفت خود بابائه حاضر نیست یه ساعت تو یکی از اون خونه ها زندگی کنه. تف!

می بینی چه قدر نامرده؟

خب، کجا بودیم؟ آره، داشتم می گفتم. یه روز دیدم نادر یواشکی دست کرد تو کیف حیدری، همون بچه سوسوله که بعضی روزها با بی ام و ننه ش می اومد مدرسه و می شست رو نیمکت جلویی. دست کرد تو جیبش و ماشین حسابشو کف رفت. بعدش هم به من نگاه کرد ببینه فهمیده م یا نه. خودمو زدم به کوچه ی علی چپ. زنگ که خورد، دیدم دوید رفت تو حیاط. منم دنبالش رفتم. دیدم رفت تو یکی از باغچه های کنار حیاط و ماشین حسابو گذاشت لای یه تیکه مشما و چپوندش وسط علف ها. ازاون حروم زاده ها بود. وقتی برگشت، بهش گفتم: «نصفش مال منه.»

کَفِش بریده بود گفت: «نصف چی مال توئه؟»

«ماشین حساب.»

«خفه شو! کدوم ماشین حساب؟»

یقه شو گرفتم. گفتم: «حالا به حیدری می گم.»

اداشو هم درآوردم که یعنی می خوام داد بزنم. افتاد به گُه خوردن. گفت: «ببین، مخلصتم. نصفش مال تو»

از همون روز ازش آتو داشتم. واسه همینم بود که بهم تقلب می رسوند. یعنی هر دفعه یادش می انداختم که اگه کاری رو که میخوام نکنه، پَتَه شو می ریزم رو آب. البته، راستشو بخوای، بچه ی بدی نبود، ازش خوشم می اومد. با همه ی این ها چندتا کتک کاری مشتی هم با هم کرده بودیم. آخریش هم همون وقتی بود که داشتیم تو کوچه سکه می انداختیم.

هی تقلب می کرد. بعدش هم ادعا کرد که من تقلب کرده م. کفرم دراومده بود. راستش خودم هم نفهمیدم چی شد. یهو پریدم گردنشو گرفتم و بردمش کنار دیوار حوری این ها و سرشو چند دفعه قایم کوبوندم تو دیوار. هیچ وقت یادم نمیره. عین خر داشت عر می زد.خواهر ترشیده ش هم سرشو از پنجره آورده بود بیرون و عین بوقلمون داشت جیغ می کشید.

دوتا از اون فحش های خیلی بد هم داد که روم نمی شه واست بگم. یعنی می خوام بگم.حتی خود منم ازاین فحش ها نمی دم. وقتی گردنشو ول کردم، از لجم یه مشت ول کردم تو صورتش، اون یه ریزه دندونش که شکسته، جای همون مشته. راستشو بخوای خودمم بعضی وقت ها که نگاش می کنم، خجالت می کشم.

ولی تقصیر خودش بود. زر زیادی زد. با همه ی این ها اون روز، وقتی بهم گفت اسمال تپه رو دیده، خیلی بهم حال داد. حتی از تقلب هاش هم بیشتر، چون اگه کار از کار می گذشت، معلوم نبود باید چه خاکی تو سرم میریختم.

باهم رفتیم دم در مدرسه. گفتم : «کجاس؟»

«کوری؟ اوناهاش.»

همون جا بود که می گفت، تو کوچه ی رو به روی مدرسه . نشسته بود رو موتور و داشت سیگار می کشید. یه نفر دیگه هم وایساده بود سر کوچه و داشت تسبیح دور انگشتش می چرخوند. طرفو تا حالا ندیده بودم، ولی خیلی غول بود. معلوم بود که وایساده ن من بیام بیرون. داشتیم با نادر از پشت کاج های جلو نرده ها نگاشون می کردیم که یهو دراومد گفت: «بیا از اون یکی در بریم بیرون».

«کدوم در؟»

«در دبستانی ها دیگه، خرجون.»

دلم می خواست ماچش کنم. پیش خودم گفتم چرا به فکر خودم نرسیده بود. حیاطو دور زدیم و رفتیم کنار اون در. خودت می دونی که چه شانس گهی دارم. لب چشمه برم، می خشکه. درو قفل کرده بودن. از آقای برزگر، سرایدار مدرسه مون، هم خبری نبود. درست همون وقت که کارش داشتیم، غیبش زده بود.


عین برق دویدم رفتم تو ساختمون دبستانی ها، بعدش هم رفتم تو ساختمون خودمون و همه جا رو گشتم. لامصب آب شده بود رفته بود تو زمین. آخرش پشت ساختمون دبستانی ها پیداش کردم. داشت تو باغچه با یه چیزی ور می رفت؛ گمونم گُل و این چیزها بود. کشتیارش شدم درو برامون باز کنه. شروع کرد به چُس ناله که باید بره کلیدو از تو ساختمون بیاره و از این حرف ها. بذار این طوری واسه ت بگم که اگه مطمئن نبودم سال دیگه تو همین مدرسه اسممو می نویسم، چنون فحش های آب داری نثارش می کردم که خودش حظ کنه. خلاصه این قدر بهش التماس کردم، تا بالاخره راضی شد. گفت: «حالا چرا از همون در نمی ری؟»


خالی بستم که بابام با ماشینش دم اون در اومده دنبالم؛ منم باهاش حرف نمی زنم و به هیچ عنوان خیال ندارم باهاش آشتی کنم و از این حرف ها. مزخرف ترین خالی یی بود که تو عمرم بسته بودم. وقتی هم راه افتادیم بریم، دیدم یه سر و گردن از من بلندتره. فکر کردم چرا من خنگ هیچ وقت متوجه این قضیه نشده بودم. خب آخه هیچ وقت هم پاش نیافتاده بود که کنار هم راه بریم. به خودم گفتم بی خود نیست سال چهارمی ها اسمشو گذاشته ان، ژان وال ژان.


جلو ساختمون که رسیدیم، گفت : «همین جا وایسا!»

این قدر یواش یواش راه می رفت که در اومدم گفتم: «یه ذره عجله کن!»

همون طور آروم به راه رفتنش ادامه داد. حتی برنگشت نگام کنه. دیگه، خبر مرگم، نباید این حرفو می زدم. اگه می تونستم جلو این زبون صاب مرده مو بگیرم، خیلی وقت ها تو هچل نمی افتادم. با همه ی این ها صد ساعت طول کشید تا رفت کلیدو آورد. خیلی کلافه مون کرده بود. بعدش هم یواش کلید انداخت و درو باز کرد. گفت: «یه وقت بابات نگرانت نشه؟»

«نه، یه ذره وایسه، بعدش می ره.»


ازش تشکر کردیم و همین که پامونو گذاشتیم بیرون، چشمم افتاد به یه موتوری که اون ور خیابون، تو پیاده رو، وایساده بود و زل زده بود به ما. پسر، از من بعید بود این قدر الاغ باشم که نفهمم طرف با اسماله. خاک تو سر خرم. بعضی وقت ها این قدر خنگ بازی در می آرم که حالم از خودم به هم می خوره. سرمونو انداختیم زیر و عین گاو رفتیم وایسادیم کنار خیابون. دیگه تو نخ اون یارو هم نبودیم.


دریغ از یه ماشین شخصی. مرده شور این شانس کوفتیمو ببره. پنج دقیقه نشد که یهو دیدم نادر محکم زد تو پهلوم و با انگشتش سر خیابونو نشون داد. دیدم دو تا موتوری دارن عین باد می آن طرف مون. باور کن اصلاً نفهمیدم نادر یهو رفت تو کدوم سوراخ. آب شد رفت تو زمین. دیگه ندیدمش. منم عین برق دویدم طرف مدرسه. گوش می کنی؟ عین باد. وقتی رسیدم جلو در، دیدم قفله، عربده می کشیدم و برزگر و صدا می کردم.


اگه می گرفتنم، کارم تموم بود. می خواستم بدوم طرف اون یکی در، ولی دیگه دیر شده بود. بهم می رسیدن. خودم هم نفهمیدم چه طوری از نرده های کنار در رفتم بالا. از اون بالا هم خودمو ول کردم تو باغچه و بلند شدم دویدم طرف ساختمون خودمون. باور کن می شنیدم دارن از نرده ها می آن بالا.


هیشکی تو ساختمون ما نبود. همه رفته بودن. عین برق و باد از پله ها رفتم طبقه ی سوم و تو یکی از کلاس ها، پشت یکی از نیکمت ها، قایم شدم. تازه همون وقت که متوجه شدم شلوار جینم جر خورده و کنار ساق پام از بالا تا پایین پاره شده. تا حالا تو عمرم این قدر خون ندیده بودم. ولی تنها چیزی که احساس نمی کردم، درد بود. یهو شنیدم از تو راهرو صدا می آد انگار یه نفر داشت در کلاس بغلی رو باز می کرد. بعدش هم اومد طرف همون کلاسی که من توش بودم.


به خودم گفتم دیگه کارم تمومه. میخواستم پاشم پنجره رو باز کنم و داد بزنم. شاید هم خودمو پرت می کردم پایین. ولی خفه خون گرفتم و از جام تکون نخوردم. یهو شنیدم در باز شد. صدای ضربان قلب کوفتیم این قدر بلند بود که فکر کردم الان این یارو، هر کی هست، داره می شنوه. بعد دیدم اومد تا جلو تخته سیاه. داشتم پاهاشو می دیدم.


یه شلوار مشکی پارچه ای پاش بود با یه کفش ورنی درب و داغون. به موت قسم اگه فقط یه ذره سرشو خم می کرد، منو می دید. جدی می گم. ولی یه دفعه دیدم برگشت طرف در و رفت بیرون. تموم پیرهنم خیس عرق شده بود. نمی دونم خبر مرگم چه قدر وقت نشسته بودم اون جا؛ یه ساعت دو ساعت، ولی یادمه وقتی اومدم بیرون، دیگه عصر شده بود. نشستم رو یکی از میزها و پاچه ی شلوارمو جر دادم و زدمش بالا. خون ها رو پام ماسیده بود و یه طرف کفشم سرخ سرخ شده بود.


تازه داشتم دردشو حس می کردم. به نظر خودم اون قدری نبود که بخیه بخواد. ولی نمیدونم چرا این قدر ازش خون رفته بود. رفتم کنار پنجره و تو حیاطو نگاه کردم. بعدش رفتم تو راهرو. این قدر همه جا ساکت بود که ترس برم داشت. عین قبرستون بود. همه ش هم فکر می کردم حالاس که در یکی از این کلاس ها باز بشه و بریزن رو سرم. یواش یواش رفتم تا آخر راهرو و از پله ها رفتم پایین. به طبقه ی اول که رسیدم. از یکی از کلاس ها یه صدایی اومد. صدای خش خش جارو بود انگار. خیالم راحت شد که برزگره. لنگون لنگون رفتم طرف همون کلاسی که ازش صدا می اومد.

ترجمه: شیرین میرکرمی مجله ارم بلاگ

آخرین مطالب این وبلاگ